آنروز می آید
روزی که صبح میشود
و بنفشه شراب صورتی را مینوشد.
میدانی...هیچ نگران مباش !
آنروز دیگر بنفشه
دلتنگِ تاخیر قطره های شبنم نمیشود .
او خود
روز ها و روز هاست که مرده است.
و دیگر حتی
باران شدن شبنم نیز به او نمی رسد.
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 22:23 یادگاری از مهسا
|